تبليغاتX
کِلکِ شبانه - يك تجربه!

چند سال پيش دوستي از سرِ خيرخواهي، وقتي ديد روزنامه تعطيل- توقيف- شده پيغام داد كه مي‌توانم نويسنده برنامه‌اي در تلويزيون باشم. برنامه درباره اماكن تفريحي و زيارتي بود و نويسنده- از جمله اين بنده كمترين- مي‌بايست دل‌نوشته‌هايي مي‌نوشت درباره آن. بايد تصاوير را مي‌ديدي و روي آن، چيزي مي‌نوشتي كه از دل برآيد و لاجرم بر دل نشيند. قرار شد چند نوار ويدئو در اختيارم قرار گيرد و كار را شروع كنم. 48 ساعت بعد با متني كه چند ساعت براي نوشتنش وقت صرف كرده بودم رسيدم خدمت آن دوست و تهيه‌كننده برنامه. وسواس زيادي براي نوشتن به‌خرج داده بودم و هرچه در توش و توان داشتم گذاشته بودم در طبق اخلاص! تهيه‌كننده متن 12 خطي بنده را خواند و بعد گفت:«متن خوبي است ولي خيلي به كار ما نمي‌آيد. بايد اينجوري بنويسيد.» و شروع كرد به شرح و توضيح آنچه بايد مي‌نوشتم و ننوشته بودم،حتما. بعد از هم خداحافظي كرديم و قرار شد فردا دوباره همديگر را ببينيم. از قضا فرداي آن روز كاري پيش آمد و نشد وقت چنداني صرف نوشتن كنم و با جمعيت فكر بنويسم. در طول مسير، چند دقيقه در ايستگاه اتوبوس نشستم و تر و خشكي را به هم پيوند زدم و متني نوشتم كه از نظر خودم نه ارزش داشت نه محكم بود. وقتي رسيدم، تهيه‌كننده گفت:«معلوم است كه حسابي وقت گذاشته‌ايد. خب متن را بدهيد ببينم.» و متن را به چشم برهم زدني خواند. بعد گفت:«به اين مي‌گويند متن. معلوم است كه ديشب چند ساعت روي آن كار كرده‌ايد. به‌به!» و چنين شد كه بنده تمام مطالبي را كه قرار بود طي يك قرارداد سه ماه تحويل دهم، طي يك هفته نوشتم و هر روز بنده را با ماركز و همينگوي و اورول و ساير بزرگان ادبيات مقايسه كردند!

پي‌نوشت: فكر مي‌كردم اين مسئله تصادفي بوده و ديگر چنين اقبالي نصيبم نخواهد شد. اما هفته گذشته وقتي مي‌خواستم يك پروژه را به سفارش‌دهنده تحويل دهم گفت:«اين همه آمار و ارقام نياز نبود. همان بيست صفحه اول كافي است. اين 54 صفحه خدمت شما باشد باقي را من مي‌برم!» و تازه دستم آمده كه جايگاه كار تحقيقي و مستدل در ايران چيست!


+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 11:32 توسط علی‌رضا